تو را غايب ناميده اند، چون ظاهر نيستي، نه اينكه حاضر نباشي.غيبت به معناي حاضرنبودن، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان ظهور و حضور را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي ظهور است، نه حضور و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان دل از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند ...
امام علي عليه السلام ميفرمايند:
الناسُ نِيام ، فَاِذا مَاتُوا انتَبَهُوا. مردمان خفتگانند، پس چون بميرند بيدار شوند.
مردمان در دار دنيا از كار عُقبى غافلند. و چون بميرند از خواب غفلت بيدار گردند و بدانند كه روزگار به باد دادهاند، و قدم بر جاده صواب ننهادهاند ، و پشيمان شوند از كردار نكوهيده و گفتار ناپسنديده خويش ، ليكن آن گاه پشيمانى سود ندارد و فايده ندهد.
مردمان غافلند از عُقبى
همه گويى به خفتگان مانند
ضرر غفلتى كه مى ورزند
چون بميرند آنگهى دانند
ستارگان درخشانتر از هميشه تاريخ در آسمان مدينه پرتو افشانى مىكردند. شميم عطر محمدى - صلي الله عليه و آله - در كوچههاى مدينه پراكنده بود و ياس علوى، آنگاه كه به معراج نماز مىرفت، نورش براى اهل آسمان مىدرخشيد و بر چهره اهل زمين نور مىپراكند. در آن هنگام فاطمه عليهاالسلام ار سختى كارهاى خانه در زحمتبود.(1) اميرمؤمنان عليه السلام آنگاه كه چنين ديد به فاطمه توصيه كرد، نزد پدر برود و خدمتكارى درخواست كند تا در امور منزل يار و همكارش باشد.(2) وقتى پيامبر صلي الله عليه و آله از خواسته آنان آگاهى يافت، فرمود: «اى فاطمه چيزى به تو عطا كنم كه از خدمتكار و دنيا با آنچه در آن است، ارزشمندتر است؛ بعد از نماز سى و چهار مرتبه «الله اكبر» و سى و سه مرتبه «الحمدلله» و سى و سه مرتبه «سبحان الله» بگو و آن را با لا اله الا الله ختم كن. اين كار برايت از چيزى كه مىخواهى و از دنيا و آنچه در آن است، بهتر است.»(۳)در آن لحظه كه اين هديه آسمانى به فاطمه عليهاالسلام عطا شد، فرمود: «از خدا و رسول خدا راضى شدم.» (4) درك هديه بزرگى كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام اعطاء كرد، بالاتر از طاقت غير معصوم است، به گونهاى كه انسان از وصف آن عاجز مىماند و فقط از سرچشمه گفتار معصومين عليه السلام است كه تا اندازهاى مىتوان از بركاتش بهرهمند شد.امام باقر عليه السلام درباره تسبيح حضرت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايد: «خداوند متعال با هيچ ستايشى، بالاتر از تسبيحات فاطمه زهرا عليهاالسلام عبادت نشده است. و اگر چيزى افضل از آن وجود داشت، رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را به فاطمه عليهاالسلام اعطاء مىكرد.» (5) تسبيح حضرت فاطمه عليهاالسلام كه به مناسبت مداومت آن حضرت در انجام آن به وى منسوب گرديد، در واقع تسبيح حق تعالى است! حضرت امام خمينى در كتاب اربعين حديث چنين مىنگارد: «... پر واضح است كه تسبيح و تقديس حق تعالى مستلزم علم و معرفت به مقام مقدس حق و صفات جلال و جمال اوست.» (6) تسبيح عبادتى برگزيده است كه هر كس در سير معنوى خويش به قدر طاقت و معرفتش از آن بهره مىگيرد و ائمه؛ قبل از خلقت عالم مادى، به تسبيح ذات اقدس حق مشغول بودند .
حضرت امام خمينى؛ در باب اشاره به مقامات ائمه در كتاب اربعين حديث چنين مىنگارد: «براى اهلبيت عصمت و طهارت، عليهم الصلوة والسلام، مقامات شامخه روحانيهاى است در سير معنوى الى الله، كه ادراك آن علما نيز از طاقت بشر خارج و فوق عقول ارباب عقول و شهود اصحاب عرفان است؛ چنانچه از احاديث شريفه ظاهر مىشود كه در مقام روحانيت با رسول اكرم صلي الله عليه و آله شركت دارند و انوار مطهره آنها قبل از خلقت عوالم، مخلوق اشتغال به تسبيح و تحميد ذات مقدس داشتند.» (7)
پىنوشتها:
1- اسرار و آثار تسبيح حضرت زهرا، عليرضا رجالى تهرانى، ص 9. (حديث امام صادق عليه السلام)
۲- همان ص 18.
3- تسبيحات حضرت زهرا عليهاالسلام، عدنان زعفرانى، ص 9.
4- همان، ص21.
5- تسبيحات حضرت زهرا، ص10، به نقل از علل الشرايع/366.
6- همان، ص14. «ما عبدالله بشىء من التحميد افضل من تسبيح فاطمة عليهاالسلام. ولو كان شىء افضل منه لنحله رسول الله صلي الله عليه و آله فاطمة عليهاالسلام.»
7- شرح چهل حديث (اربعين حديث) امام خمينى، ص417.
ادامه مطلب
تا سرزمین نور راهی نیست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتی،می توانی در این بهشت گمشده قدم بگذاری و نفسی تازه کنی و ای دل، تو خوب می دانی، نمی گذاری به شهر دود و آهن و سیمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلن خو بگیرم.به تو حق می دهم که در پی آن آدمهای صاف و ساده و صادق،آن مردان بزرگ و صمیمی باشی.دلم طاقت نمی آورد که به طلائیه سر نزنم تا از سردار خیبر،شهیدهمت یادی نکنم.نام یکی از خیابانهای شهر ما به نام اوست ولی فقط نام اوست که بر تابلویی کوچک به چشم می خورد.ولی طلائیه او را می شناسد و رشادتهای او را می شناسد.
دل من تو حق داری به جستجو برخیزی و از تنهایی در میان انبوه آنانی که دیروز را فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از یکدیگرند بنالی.من گرچه بسیار می دانم اما اینک سالهات که دیگر صدای هواپیماهای جنگنده که شهرمان را بمباران می کردند و از آژیر خطر و موشک باران شهر خبری نیست.اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پیچ می کنی و نمی گذاری مثل بقیه آرام بگیرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.هنوز بیدارم و به یارانی می اندیشم که سبز زیستند و سرخ به بار نشستند.سینه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند و از قید قفس زندگی و تن رهایی یافتند.رفتند تا ما بمانیم سبز و سرافراز،آزاده و بی نیاز.می پرسی پس از آنان ما چه کردیم؟
نمی دانم چرا شرمساری به زبانم اجازه سخن گفتن نمی دهد.من باید به سرزمین نور باز گردم.شناسنامه ام را در آنجا جا گذاشته ام.لباسهای خاکی که مرا ترغیب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم.من چشمانم را در آنجا جا گذاشته ام.
اي مقتداي نيکيها و خوبيها! اين خاک خشک و عطش ناک، ميزبان خوبي براي روح عرش نشين تو نبود و ميلههاي سرد زندان و زنجيرهاي دست و پايت نيز تاب ديدن اين همه بيرحمي را نداشت. مناجاتهاي نيمه شب و سجدههاي طولانيات، شبهاي ظلماني زندان را با سحر پيوند ميداد و هر دل مردهاي را به نسيم بهشتي مژده ميبخشيد. سلام بر تو که از دامان خاک به افلاک پر کشيدي. به اميد روزي که آفتاب ظهورش از پس سالهاي غيبت، بيرون آيد تا غم از دست دادن پدر خود را بر سينهي مالامال از دردِ شيعيان، هموار نمايد.
ابومحمد، حسن بن علي العسكري عليهم السلام در ماه ربيع الاخر سال 231 (و به نقلي 232 ق) در مدينه به دنيا آمد. پدر بزرگوارش امام علي هادي عليه السلام و مادرش بانويي صالح و عارف به نام سوسن (يا حديثه يا سليل) بود. آن حضرت 22 يا 23 سال داشت كه پس از شهادت پدر بزرگوارش (در سال 254 ق) به امامت رسيد و در هشتم ربيع الاول سال 260 ق كه حدود 28 يا 29 سال داشت، شربت شهادت نوشيد و در خانه خود، در جوار تربت شريف پدر در سامرا به خاك سپرده شد. مدت كوتاه حيات اين امام همام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش را در مدينه به سر برد، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مي زيست (254 ق) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از شهادت امام دهم عليه السلام در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي شيعيان را به عهده داشت.
نوروز، يعنى روز نو! در روايات ما - به خصوص همان روايت معروف معلّىبنخنيس - به اين نكته توجه شده است. معلّىبنخنيس كه يكى از رُوات برجستهى اصحاب است و به نظر ما «ثقه» است، جزو شخصيت هاى برجسته و صاحب راز خاندان پيغمبر است. در كنار امام صادق (عليهالصّلاةوالسّلام) زندگى خود را گذرانده؛ بعد هم به شهادت رسيده است. اين معلّىبنخنيس با اين خصوصيات، خدمت حضرت مىرود؛ اتفاقاً روز «نوروز» بوده است، حضرت به او مىفرمايند: آيا مىدانى نوروز چيست؟ بعضى خيال مىكنند كه حضرت در اين روايت، تاريخ بيان كرده است - كه در اين روز، هبوط آدم اتفاق افتاد، قضيهى نوح اتفاق افتاد، ولايت اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) اتفاق افتاد و چه و چه - برداشت من از اين روايت، اين نيست. من اينطور مىفهمم كه حضرت، دارد «روز نو» را معنا مىكند؛ منظور اين است: امروز را كه مردم، «نوروز» نام گذاشتهاند، يعنى روزِ نو، روز نو يعنى چه؟ همهى روزهاى خدا مثل هم است؛ كدام روز مىتواند «نو» باشد؟ شرط دارد؛ آن روزى كه در آن، اتفاق بزرگى افتاده باشد، نوروز است. آن روزى كه شما در آن بتوانيد اتفاق بزرگى را محقَق كنيد، نوروز است.
«نوروز» اين پيري که غبار قرنهاي بسيار به چهرهاش نشسته است، در طول تاريخ کهن خويش روزگاري در کنار مغان اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش ميشنيده است. پس از آن در کنار آتشکدههاي زرتشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمۀ اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش ميخواندهاند.
در همۀ اين چهرههاي گوناگونش، اين پير روزگار آلود که در همۀ قرنها و با همۀ نسلها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانهاي جمشيد باستاني زيسته است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است، و آن زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيمتر از همه پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم که بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کلهمنارهها بند بندش را از هم ميگسسته است، و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همۀ دلهاي خويشاوندي که ديوار عبوس و بيگانۀ دورانها در ميانشان حائل ميشده و درۀ عميق فراموشي ميانشان جدائي ميافکنده است. . .
برگرفته از مقالهاي در باره «نوروز»، به قلم «دکتر علي شريعتي»
يا مقلب القلوب والابصار يا مدبر الليل والنهار يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
فصل زمستان با تمام هيمنه و هيبتش رخت بربست و جاي خود را به بهار زيبا و پر لطافت بخشيد. درک زيبائيهاي بهار و بهرهمندي از نعمتهائي که در اين فصل به انسانها ارزاني ميشود؛ آدمي را به شناخت و سپاس واميدارد. بهار تولدي است دوباره و تجديد حياتي است در ميان موجودات و آفريدگان. اين نو شدن و دگرگوني الگويي است که طبيعت به رايگان در اختيار ما انسانها قرار ميدهد تا بتوانيم از آن درسي بياموزيم و خود را نو کنيم .
خاک را زنده کند تربيت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسيم
دوستان؛ يک سال پر فراز و نشيب را پشت سر گذاشتم. در کنار شما بودم و از شما بسيار آموختم . آموختم که ميتوانم خانوادهاي داشته باشم بزرگ و گسترده به نام بلاگفا و داشتهها و دانستههاي خود را در اختيار اعضاء صميمي آن قرار دهم . کاکو شیرازی را با کمک شما دوستان ساختم و آن را با همیاری شما عزیزان به پيش بردم. کاکو شیرازی تنها نيست؛عضوی از يک خانواده است . عزيزان؛ اگرمن به اینجا رسیدم و اگر جايگاهي به دست آوردم ،دليلش اقبال و توجهي است که شما دوستان به آن داشتهايد. کاکو شیرازی همچون قبل در سال جديد نيز به حمايت، همراهي و همکاري شما چشم دوخته و اميد آن دارد که بتواند هر روز بيش از پيش، به اهداف خود نزديک شود. جا دارد از کليه ي دوستانم که در این سال مشوقم بودند و با من همکاری داشته اند سپاسگزار باشم. به امیدسالی پربرکت برای شما عزیزان مدیر وبلاگ کاکو شیرازی؛ احمد رضا جهاندیده


