تبليغاتX
کاکوشیرازی

مسئول فرهنگی زندان اقدام به برگزاری یک نمایشگاه فرهنگی به مناسبت ماه محرم نمود،اقلام فرهنگی از جمله کتاب،مهر،جانمازی،قرآن و دیگر محصولات فرهنگی برای زندانیها در یک سالن زندان بسته به نمایش گذاشته بود.نظر مرا پرسید.دلم نیامد دلخورش کنم.گفتم:"کار خیلی خوبی،ولی بهتره تو هر بندی به نمایش بزاری،که زندانیها بیشتر استقبال می کنند."ولی در دلم گفتم اگر نمایش مواد بود،بیشتر استقبال می کنند،زندانیها زیاد حال و حوصله کتاب و روزنامه را ندارند؛یک مدت در یکی از بندها سیگار کشیدن ممنوع بود،از سهمیه روزنامه بند که به دستشان می رسید،روزنامه را می بریدند و به صورت لوله در می آوردند و وسط آن برگ درخت خشک شده می گذاشتند و مثل سیگار دود می کردند و می کشیدند.یا گاهی سرکلاس درس نهضت از روی نئشگی چرت می زدند.

من به کتابخانه رفتم و یک کتاب انتخاب کردم؛اسم کتاب از چنده لا تا جنگ،خاطرات شمسی سبحانی بود.کتاب جالبی،خاطرات یک زن پاسدار را از زمان تولد و بیشتر کتاب درباره زمانی که به استخدام سپاه درمی آید و در زمان جنگ به عنوان نیروی بهداری سپاه مشغول بکار بود.برایم جالب بود که یک زن در اوایل جنگ چطور در جبهه های جنگ کار می کرده است و در پشت جبهه مشغول مداوای نیروها می شدند.در مورد پوشش خودش در طی جنگ و نحوه کار کردن و این که چطور ازدواج می کند.

به نظر من بعضی جاهای کتاب نویسنده سوتی زده بود!بی پرده درباره دخترهای پاسداری می گفت،که در جنگ آرایش می کردند و به تفریح می رفتند.به طور مثال در صفحه 45 می نویسد:"مدتی از آمدن زهرا می گذشت که فهمیدیم اعظم دو_سه بار با او به شهر رفته است.در تمام این مدت فکر می کردیم که در پاسگاه هستند......ورود به شهر برای دو دختر چادری که معلوم بود سپاهی هستند،مثل رفتن در کام گرگ بود.........دو دختر سپاهی در شهری ناامن بهترین طعمه برای کومله ها بودند............اعظم روسری گل مخملی قشنگی داشت که خیلی به او می آمد......با همان روسری به شهر رفته بود.کمی هم آرایش داشت....."

ضمنا تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت می گویم.

نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/28 ساعت | لینک ثابت |

همه منتظر بودند،ببینند بالاخره قهرمان بی شکست لیگ برتر ایران شکست می خورد یا نه؟منتظر بودند تا شاید سپاهان بتواند رکورد قرمزهای پایتخت را بشکند؛اما محمود احمدی سرباز وظیفه فقط منتظر بود این بازی تمام شود تا او بتواند برود آسایشگاه و خسته از یک پست طولانی پوتین هایش را باز کند ویک خط بگذارد زیرکلاهش که یعنی امروز هم گذشت حالا چند روز مانده تا این خدمت تمام شود؟ .............

دلم خون است برای او که هر دو چشمش را فدای این زشتیها کرد و ندید و هرگز نمی بیند مادرش را که تنها   20روز پس از این که فرزندش را به خدمت سربازی فرستاد در کنار تخت بیمارستان به این می اندیشید آیا توپ و تور و زرو و قرمز و آبی و به زعم ما بهترین تماشاگران دنیا ارزش حتی یک تار موی او را داشتند؟متاسفم برای آن تماشاگری که نارنجک دست سازش را به صورت سرباز 19 ساله کوبید،متاسفم برای آنهایی که می کوشند انگشت اتهام را از تیم خود دور کنند و در این بین کسی نیست به فکر چشمهای او باشد،حقیقت در این است که در پی گیری این موضوع مسئولان کشور تمام سعی و هم خود را بکار ببرند،چرا که این حوادث تمام شدنی نیست.............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/26 ساعت | لینک ثابت |
يکي از چهره‌هاي برجسته حوزه علميه،حضرت آيت‌الله آقاي مجتهدی توسط مردم تهران و شمار زيادي از علاقه‌مندان وي به تهران آمده بودند، تشييع و در حوزه علمیه خودش دفن شد.........
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/26 ساعت | لینک ثابت

چند روز قبل که می خواستم از زندان بسته خارج بشوم.یکی از پرسنل زندان دیدم،که دو نفر از زندانیها را به طرف سوئیت می برد.و.................مسئول فرهنگی رو به من کرد؛خندید و گفت:"هر چی نصیحتش می کنیم ،فایده نداره."

روز بعد پیش رئیس مجتمع رفتم و از برخورد دیروز پرسیدم.گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/24 ساعت | لینک ثابت |

تو چه کرده ای که هنوز از پس از قرنها،نام تو در اهتزاز است و شرح خون تو،تفسیر آیه های نازل نشده خداوند است؟تو چه کرده ای که خروش عاشقانه عارفان از خیال نام تو جان می گیرد و فریاد بیداری بی قراران از طلب عشق تو آغاز می شود؟تو چه کرده ای که سودای سلام بر تو در قلب من غوغا می کند و دلم از تکرار نام تو شور مجنونی آن بالا می گیرد؟

تو چه کرده ای که پیشانی ها در سجاده نام تو به سجده می افتند و قلبها در قنوتهای عاشقانه شان،پیش تو می شکنند؟تو چه کرده ای که آبها سلام تو را سر می کشند و رودها روانی سرمستانه شان را قبله نام تو سیلان می کنند؟تو چه کرده ای که باران بر تو نمی بارد و در خویشتن خویش سوگوار قطره های اشک توست.باران از تو خجالت زده است که آن ظهر نبارید.قطره هایش،اشکهایش،حالا بر زمین تو سوگوارانه فرو می افتند و از شرم در خاک فرو می روند.

تو چه کرده ای که هنوز من،وقتی برای تو می نویسم آن بغضهای پنهانم پیدا می شوند و آفتاب جمال تو را می بینم که با چشمهای شگرفت به زمین نور می پراکنی.تو چه کرده ای که آسمان هم نمی دانم تا کی غروبهاش را به یاد تو سرخ می آراید؟ای مسیح جاودانه من!بی تو بهار نمی آید و لاله داغدار نمی شود! و زمین حجم اندوه را تجربه نمی کند.من بی تو بهانه ندارم،یک حرف عاشقانه ندارم،ساده بگویم،حرفی برای گفتن ندارم!

هنوز بعد از ١٤٠٠ سال،حسین، نام تو که می آید،اشکها به یادت جاری می شود،کوچه های محله ما به یادت سیاهپوش شده است و هیئتهای زنجیرزنی شبها در خیابانهای جنوب شهر شیراز،به یادت حرکت می کنند و مداحان به یادت مداحی می کنند؛یاد مداح اهل بیت سید جواد ذاکر بخیر.   

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/19 ساعت | لینک ثابت |

یکی از ملزومات زندان کتابخانه است.در داخل زندان بسته،واحد فرهنگی کتابخانه کوچکی قرار دارد که زندانیان از آن استفاده می کنند.بیشتر کتابهایی که می برند؛درباره خانواده و تاریخی است.بیشتر کتابها را مذهبی تشکیل می دهد.مدتی که کتابخانه به همت مسئول فرهنگی زندان تغییراتی پیدا کرده است؛کتابهای جدیدی را اضافه کرده اند که محتوا  و مطالب جالبی دارد و یک کامپیوتر دست دوم نیز اضافه شده است،که روشن و خاموش شدن آن کلی دردسر دارد.

من به کتابخانه سر زدم ویک کتاب را انتخاب کردم.اسمش چزابه،خاطرات سردار فتح الله جعفری بود.کتاب جالبی اگر توانستید بخوانید.آگاهی خوبی درباره جنگ می دهد.درباره تشکیل واحد زرهی سپاه بود و این که هسته اولیه با تانکهای غنیمتی تشکیل شد.این که گاهی تعریف می کنند ما چه بودیم و چنان بودیم.بعضی قسمتهایش درباره این بود که با بی تجربی فرماندهان عملیات بیهوده نیروها را به شهادت می رساندند.یا کمبود امکانات توان مقاومت در مقابل نیروهای عراقی را نداشتند و ناگزیر به عقب نشینی می شدند.

تذکر:من برای سازمان زندانها به صورت قراردادی کار می کنم.از حیث حفاظت اطلاعاتی من مجاز نیستم،عکس از زندان تهیه کنم و در مورد نوشته هایم سعی می کنم،شما را با زندان آشنا کنم و در حد عموم مطلب در وبلاگم بگذارم.امیدوارم که کارتان هیچ وقت به زندان نیفتد.

نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/13 ساعت | لینک ثابت |

عید سعید غدیر خم، روز آغاز ولایت امیر المومنین علی بن ابی طالب(ع) بر

 قطب دایره امکان حضرت ولی عصر صاحب الزمان(عج)

 و تمامی شیعیان مبارک باد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/06 ساعت | لینک ثابت

تا اونجایی که عقل ما می رسه و فکر می کنم،مد مثل یک چیز دور از دسترس مثل این که فردا فضا باشیم یا آدمهایی از فضا به زمین بیایند.وقتی یک چیزهایی تو شهر مد میشه،گاهی آدم از تعجب خوابش نمی بره و از خودش میپرسه نکنه با آدمهای فضایی سیر و سیاحت میکنه.

یه مدتی بود که خانمها و آقایون با زدن چسب به هر جای صورتشون استفاده می کردند و من هر چی تو صورت یکی از اینها گشتم،اثری از زخم ندیدم.اگه از یک آدم عاقل چسب بخوام،کلی بهم میخنده که مگه یه جات زخمی شده که میخوای چسب بزنی.حالا که چی میخوان شبیه یه ستاره یا خواننده بشند.بابا مگه ما چیمون کمه که بخواهیم شبیه یکی اونور دنیا بشیم.شاید چند تا تیکه از سیمهامون قاطی میکنه که اینجوری خودمون را می بازیم.

حالا با این سرما که همه خودشون را می پوشند،گاه می رسیم به دخترایی که شلوار پاچه کوتاه یا اصطلاحا برمودا که جسارتا دخترها رو بیشتر به آب حوض کشهای قهار تبدیل می کند تا دخترهای سانتی مانتال با کلاس دو قبضه یا دست کم این فکر را به ذهن متبادر میکنه که اونها لااقل روزی یک بار از عرض حوض خونشون رد می شوند.بعد کم کم مانتوهایی یا کاپشنهایی از راه رسید که موقعیت شلوار را بد جوری تکمیل می کرد؛که گاه فکر میکنم این شلوار چه از دست این حیوان دوپا می کشه،شلوارهای از رنگ رفته،واکس خورده و چروک.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/04 ساعت | لینک ثابت

زندان معمولا از چند بند تشکیل شده است و هر بندی معمولا ده اتاق دارد،که در هر اطاقی معمولا  15 زندانی نگه داشته می شود.ساعت هواخوری به تناسب فصل در طی دو نوبت صبح و عصر است.هربندی از سه مراقب که به صورت 24 ساعته شیفت آنها عوض می شود و یک نفر که مسئول بند است و بر مراقبها نظارت می کند.بر تمام این مجموعه رئیس مجتمع نظارت می کند و اختیار تام دارد که در مورد زندانیها چه روشی در پیش گیرد و فقط به رئیس زندان پاسخگو است.هر گونه تنبیه یا مرخصی و ملاقات زندانی با صلاحدید او صورت می گیرد.

چند روز پیش وقتی نزد رئیس مجتمع می رفتم،عده ای از زندانیها را دیدم که در حال خواهش کردن به او بودند،که از تنبیه انضباطی آنها خودداری نماید؛وقتی مرا دیدند،گفتند:"یه زبونی بزار."منم با خنده رئیس مجتمع را در آغوش گرفتم و به شوخی گفتم:"من که زبون ندارم."رئیس مجتمع گفت:"این بار به احترام آقای جهاندیده بخشیدمتون."

نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/10/02 ساعت | لینک ثابت