تبليغاتX
کاکوشیرازی

همیشه وقتی با هسرم برای دیدن آشنایانش به یکی از روستاهای فسا به نام سنان_در گویش محلی سنون_می رفتیم.به خانه مادربزرگ همسرم سر می زدیم.دخترم علاقه بسیاری به او نشان می داد.با این که کوچک بود،دور و بر مادربزرگ خیلی می چرخید و او را می بوسید.مادربزرگ می گفت:"تو نوه ها بیشتر این نوه را دوست داره."هر از گاهی که شیراز می آمد و می ماند.دخترم وقتی مادربزرگ را می دید،سریع او را می بوسید.

این اواخر پیرزن خیلی نحیف،لاغر و رنجور شده بود و آرزو داشت،در زادگاهش بمیرد.در اواخر ماه رمضان بود،که خبر مرگش را شنیدم،خیلی ناراحت شدم،پیرزن مومن و باصفایی بود،برای تشییع جنازه او به روستای سنان رفتیم.وقتی از تشییع جنازه او برگشتیم.

دخترم پیش من آمد و گفت:"بابا کجا هستیم؟"

گفتم:"خونه مادربزرگ مامانت هستیم."

گفت:"پس بی بی کجاست؟"

نمی دانستم چی جواب بدهم.طبق عادت همیشگیش توی اطاق رفت تا بی بی را پیدا کند و ببوسد.هر چه بی بی را صدا زد،جوابی نگرفت.من ماندم و اشک که تو چشمهایم حلقه زده بود.
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/07/23 ساعت | لینک ثابت |