تبليغاتX
کاکوشیرازی - قمر بني هاشم

در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط يک جا هست، يک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاري مي شود:

- اخي! ادرک اخاک!

برادر! برادرت را درياب!

اينجا کجاست؟ اين لحظه چه لحظه اي است؟ و عباس دارنده اين فزوني است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدينه، همگان واله و شيدا و خيره مي مانند و بعضي بي اختيار، «و ان يکاد» مي خوانند.اين درست است که عباس، در اين لحظه در نهايت استيصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهيمده است که او قصد جنگيدن ندارد؛ فقط مي خواهد مشک آب را، بار اميد را، به مقصد خيمه ها برساند و اين به دشمن جسارت بخشيده است؛ آنقدر که هر دو دست او را بريده اند، عمودي آهنين بر فرقش فرود آورده اند، مشک اميدش را متلاشي کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تير و نيزه ساخته اند و او را از اسب به زير افکنده اند. اينها همه درست، ولي هيچکدام سبب نمي شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسين (ع) را برادر بخواند. تنها يک چيز مي تواند در آن لحظه غريب، عباس را مجاز يا وادار به اداري لفظ برادر کرده باشد و آن اينکه:

فاطمه- سلام الله عليها- در آن لحظه غريب، در آن محاق مظلوميت با سر و موي آشفته حضور يافته باشد، سرعباس را پيش از آنکه به زمين بيفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد:

فرزندم! پسرم! عباسم!

مادري فاطمه، فرزندي عباس ... جواز اداي لفظ برادر...

برادر! برادرت را درياب!
نوشته شده توسط کاکوشیرازی در 86/05/29 ساعت | لینک ثابت